آتش ترانه ای به زبان زبانه هاست...
همان وقتی که شنیدم هق هق و گریه نماز را باطل می کند،فهمیدم که باید نماز های صبح 19 رمضانم را قضا کنم...

نمازی که قضایش را وقتی می توانم بجا آورم که کافرت شده باشم!


برچسب‌ها: امیرالمؤمنین علی ع, رمضان
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۱ توسط محمد مهدی شفیعی
خدا رو بیشتر شکر می کنم به خاطر چیزایی که ازم گرفت!

دیگه دارم باور می کنم که چیزی تو دنیا نیست که برام بمونه...هیییییچچچچچییییییییی...

هی گفت و شنیدیم و نفهمیدیم:

" کلُ مَن عَلَیها فان*وَ یَبقی وَجه رَبّکَ ذوالجلالِ و الاکرام "(26 و27 سوره الرحمن)

[همه ی کسانی که روی آن(زمین)هستند فانی هستند،و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند]

یه روز زیر جنازه من رو هم میگیرن و این آیه ها رو پشت سرم می خونن!

خدایا خودت بفهمون بهم که فانی یعنی چی!...

"الهی هب لی کمال الانقطاع الیک"

خدایا کاری کن که حتی به اندازه ی یه فاتحه هم چشمم به کسی نباشه!

"الهی إکفِنی ما اَهَمّنی مِن أمرِ دنیا و آخِرتی،و لا تُسَلِط عَلَیَّ مَن لا یَرحَمُنی"

[خدایا مرا از آنچه که بی قرارم کرده از کار دنیا و آخرت کفایتم کن،و کسی که مرا رحم نمی کند به من چیره نساز]

یا امیرالمؤمنین!

خودت گفتی :"وَ مَن یَموت یَرَنی"[هرکس موقع مردن من رو میبینه]

پس الوعده وفا!

فقط آقاجون تنها نیا،بذار موقع جون دادن سرمون رو زانوی مادرمون باشه...باشه؟

یا امیرالمؤمنین!

...تو نقطه ی "ب"ی بسم الهی و قرآنی

امید شیعه ی خود وقت قصه ی لهدی...


پ.ن: سرزنش نکنید پراکنده گوییم رو...

به قول ابوالفضل زرویی نصرآباد:

شعرم اگر سست وشکسته بسته است/سرزنشم نکن دلم شکسته است

آدم دل شکسته بش حرج نیست/شعر شکسته بسته بش حرج نیست...


برچسب‌ها: رمضان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ توسط محمد مهدی شفیعی
دودِ سیگارِ روی لبش،همان یک چشم بازش را هم آزار می داد!

ساعت ها منتظر مانده بود تا در بهترین موقعیت شکارش را بزند،تنها یک تیر در چنته داشت پس تنها یک فرصت...

از سرِ سیری هم شکار نمی کرد،طاقتش طاق شده بود و حوصله اش کم!

داشت امیدش را می بست به شکاری که بدون توجه به او می چرید.

ساعت ها گذشت،حالا وقتش رسیده بود که بخت خود را بیازماید،شکارش سر خم کرده بود برای نوشیدن جرعه ای آب طلب کرده و شاید مرادش قربانی شدن بود...

چه بسا او هم بدش نمی آمد که پوستش شود لباس شکارچی،او را در بر بگیرد و همیشه کنارش باشد!؟!؟

لحظه ای بعد صدای شلیک تیری به گوش رسید و صدای سوت آن تیر که به آسمان می رفت و بعد از آن صدای زمین خوردن تفنگ!

شکارچی سیگارش را زیرِ پایش خاموش کرد و نگاهی به فرار کردن آهو انداخت و لبخندی به حماقت خود زد و رفت...

آخر او شکارش را زنده می خواست...زنده!



برچسب‌ها: دل نوشت
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ توسط محمد مهدی شفیعی
    

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت