تُ
تنها ریشهٔ این درختِ در شُرُف خشکیدن، برای ماندن در دنیایی..
خودت هم میدانی..
لطفاً فقط باورش کن!
من خُشک بشو نیستم.. بخواهی نخواهی با تو سبزم..
درخت خشکیده هیزم آتش چهارشنبه آخر سال است نه سایبان تفرج فرودینت..
از وقتی خودم را شناختم بنا داشتم خالق باشم
خالق باشم نه خدا!
دبستان که بودم انشایم همیشه بیست بود و املایم افتضاح
مضمون برایم از قالب مهم تر بود.. موضوعات انشاء را جوری بالا و پایین میکردم تا چیزی بنویسم که به ذهن کسی نمیرسد.. از دل موضوع معلم موضوع خودم را خلق میکردم...
در همان دبستان معلم بهم گفت: دوست داری بزرگ شدی چه کاره شوی؟
گفتم: مهندس برق
گفت: چرا؟
گفتم:اختراع کنم
شدم ولی اختراعی ثبت نکردم..
خلاصه ترمز زندگی ام همین بود که میخواستم بدیع باشم و نقطه قوت زندگی ام هم همین بود
معمولی زندگی کردن و روتین بودن برایم ضرر دارد حالم را تحول خوب میکند
_خب حالا که چی؟
_هیچ.. میخواهم چیزی خلق کنم.. کاری کنم متفاوت
آتشی که فقط دل خودم میخواهدش :)
خدا کند که شوم آخرش فدای حسین...
